تبليغاتX
سکوت پاییز

پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين  درد دله آشنا ديوانه است مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم     بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:24 AM توسط سکوت پاییز |

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست  را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.


لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!


لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.


در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.


خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.


شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.


آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...


خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است


شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.


خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن


خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است


شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...


و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.


خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر


چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.


مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.


خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...


خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.


خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.


عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.


لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.


خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.


مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.


لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.


خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.


لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.


خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.


لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی کن

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟


چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟


چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟


لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.


لیلی به قصه اش برگشت.


این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.


و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:13 AM توسط سکوت پاییز |

    

 کسي نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشینان توخاموشتر از من
هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من
می*نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در این میکده غم نوشتر از من
افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتاده*تر از من نه و مدهوشتر از من
بی ماه رخ تو شب من هست سیه*پوش
اما شب من هم نه سیه*پوشتر از من
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من
بیژن*تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک
خونم بفشان کیست سیاوشتر از من
با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است
بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من
آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟
دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:58 AM توسط سکوت پاییز |

 

 

گفتگوی یک سوسک با خدا گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیست الا زیبایی ... آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:25 PM توسط سکوت پاییز |

 

.دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود تو در کنار من بشینی محال بود هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود چشمان مهربان تو پک و زلال بود پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود نشنید لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشم های تو محتاج بال بود سیب درخت بی ثمر آرزوی من یک عمر مانده بود ولی کال کال بود گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود سهم من از عبور تو رنج و ملال بود چیزی شبیه جام بلور دلی غریب حالا شکست وای صدای وصال بود شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد اما نه با خیال تو بودم حلال بود .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:26 PM توسط سکوت پاییز |

    Image By Pic.Blogfa.Com

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:22 AM توسط سکوت پاییز |

Image By Pic.Blogfa.Com

"بالا رفتن سن مانع عاشق شدن آدم نمی شود،

                  اما کمی عاشق شدن جلوی بالا رفتن سن رو می گیرد"

گفتگو با خدا

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم …
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

 گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.::
 ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 3:18 PM توسط سکوت پاییز |

                                    Where is my Love !!

 

 

True Love

True love is a sacred flame
That burns eternally,
And none can dim its special glow
Or change its destiny.
True love speaks in tender tones
And hears with gentle ear,
True love gives with open heart
And true love conquers fear.
True love makes no harsh demands
It neither rules nor binds,
And true love holds with gentle hands
The hearts that it entwines.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 2:39 PM توسط سکوت پاییز |

       Image By Pic.Blogfa.Com

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9:35 PM توسط سکوت پاییز |

            عکس عاشقانه و احساسی تقدیم به دختر و پسرهای عاشق

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:58 AM توسط سکوت پاییز |

 

 

                  یه عکس عاشقانه زیبا از بغل کردن دختر و پسر

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:52 AM توسط سکوت پاییز |

                        

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:10 AM توسط سکوت پاییز |

گفتگو با خدا گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم گفتی: فانی قریب .:: من كه نزدیكم (بقره) ::. گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف) ::. گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور) ::. گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود) ::. گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟ گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه) ::. گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر) ::. گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر) ::. گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران) ::. گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره) ::. ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك گفتی: الیس الله بكاف عبده .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر) ::. گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب) ::. با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود میفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...

 

با تشکر از دوست عزیزم شیدا

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 10:44 AM توسط سکوت پاییز |

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 3:29 PM توسط سکوت پاییز |

وقتي راهي نيست ميان اين همه ماندن و عمري رفتن
وقتي مي دانم
آن دستها براي من نمي ماند و اين لبخند نيز
وقتي قرار نيست نه تو بروي نه من ،
مي خواهم تو برايم دستهايت را معنا كني
و مجسمه اي بسازي از عرياني خيالم
و بعد از نو باور كني كه به تو عادت كرده ام !!!
من دورترها باور كرده ام كه به من عادت كرده اي
گوش كن !
انگار كسي آن دورها ، آمدن زمستان را فرياد مي زند
انگار كسي از باران مي گويد
و انگار باز عشقي ....!
ولش كن
همين بس كه هم تو هستي
هم من ،
هم باران ،
هم زمستان .
بقيه تنها بهانه است .....!

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 10:55 PM توسط سکوت پاییز |

 

 

عشق مركب حركت است نه مقصد حركت نه زمان . . آموخته ام كه: این عشق است كه زخمها را شفا می دهد. آموخته ام كه : بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای خلاق ترین فرد‌‌( خالق یكتا) است. آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولی خوب خوب بودن از ان مهمتر . آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگی است كه زندگی را تماشایی می كند. . آموخته ام كه: خداوند متعال همه چیز را در یك روز نیافرید پس چطورمی شود كه من همه چیز را در یك روز بدست اورم . . آموخته ام كه: چشم پوشی از حقایق انها را تغییر نمی دهد. . آموخته ام كه: در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف كردن وجود ندارد. . آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه ای جدیدتر دوباره بكو شم. آموخته ام كه: موفقیت یك تعریف دارد:(باور داشتن موفقیت. ( آموخته ام كه : تنها كسی كه مرا شاد می كند.كه می گوید تو مرا شاد كردی . آموخته ام كه: گاهی مهر بان بودن .بسیار مهمتر از درست بودن است . آموخته ام كه: زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای ان نزدیكتر می شوی سریعتر می گذرد. آموخته ام كه: باید شكر گزار باشیم كه خدا هر انچه می طلبیم را به ما نمی دهد . آموخته ام كه:هر چه زمان كمتری داشته باشیم كارهای بیشتری انجام میدهیم . آموخته ام كه:همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمكش نیستم دعا كنم . آموخته ام كه: زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم كه لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم . آموخته ام كه:تنها چیزی یك شخص می خواهد.فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمید نش . آموخته ام كه: لبخند ارزانترین راهی است كه می توان با ان نگاه را وسعت بخشید . آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاری ندارد . آموخته ام كه: به چیزی كه دل ندارد نباید دل بست . • آموخته ام كه: خوشبختی جستن ان است نه پیدا كردن.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 1:18 AM توسط سکوت پاییز |

 

چه به تنهایی جانم همدم
چه غریبم چه غریب ...
چه سزاوارترینم به سکوت
چه خموشم چه خموش ...
چه ملولم من از این خاطره های خسته
چه اسیرم چه اسیر
چه بهشتی در یاد و چه عمری بر باد
چه خزانم چه خزان

تو مگر یاد نداری
شب بارانی چشمان خمارم ازعشق
و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار
و دریغی
که در آن اوج تماشا کردی
و خرامان رفتن
و ...
رفتن
همیشه رفتن .

دلتنگ خواهم ماند
همیشه
نه برای با تو بودن
برای
آمیزش عشق و طعم خوش لیمو
برای عاشقی هایم
برای
همه آن چیزهایی که ندیدی .


              

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 2:23 AM توسط سکوت پاییز |

               

همیشه کسی هست برای محبت و برای امید دادن،تو را میگویم تورا ای منادی عشق و محبت،ای که با دم مسیحاییت روحی از عشق و امید به زندگی در من دمیدی.تا کنون از همگان می شنیدم شقایق اثوه ی عشق و دلدادگیست،اما تو به من فهماندی نسترن بهترین و عاشق ترین و مهربان ترین نماد عشق است.عشقی نه آتشین و زود گذر بلکه عشقی ماندگار و فراموش نشدنی

                                   

دوست داشتن:

د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی كسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای كه لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می كند .

( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم كه به روح ساكن من حیات می بخشد .

( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای كه مرا در آغوش گرمت میهمان كنی .

( ت ) : تك ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی كه از خدا تكه ای نور طلب كرد


           

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:46 AM توسط سکوت پاییز |

در افسانه‏ها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوه‏ها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏های شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمی‏افتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند.
و خداوند این فكر را پسندید.

همدرد بی درد

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی قلم خشكیده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یك به یك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

 

حقیقت زندگی

مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم و تو شیرینی؟ زندگی در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقیقت


 

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:42 AM توسط سکوت پاییز |

عشق قالبا یک نو عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است

 

شکسپیر

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:23 PM توسط سکوت پاییز |

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هيچ وقت اونو گدايي نکن

 

                             .

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:17 PM توسط سکوت پاییز |

 

به دیدارم بیا الهامم که من در بند پاییزم
مرا همخانه کن با خویش که از عشق تولبریزم
از این شبهای تکراری ببر من را به بیداری
رفیق فصل دلتنگی تو از دردم خبر داری
همیشه وقت تنهایی تویارو یاورم هستی
تو حرف اولم بودی توحرف آخرم هستی
توحرف آخرم هستی

پرواز من به سوی تو هجرت این ترانه نیست
دوست دارم دوست دارم حرف دل بهانه نیست
حرف دل بهانه نیست
پرواز من به سوی تو هجرت این ترانه نیست
دوست دارم دوست دارم حرف دل بهانه نیست
حرف دل بهانه نیست

به دیدارم بیا ای یار مرا لبریز خواستن کن
اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن کن
منو پر کن پر از خوابی که با تو دیدنی باشه
پرم کن پر ز آن عشقی که عاشق شدنی باشه
نگاهم را تو فهمیدی سکوتم راتو می شنیدی
ولی افسوس و صد افسوس که حالم را نپرسیدی

تو از حال من عاشق پریشانی و ترسیدی
ولی این را بدان هرگز توعشقم را نفهمیدی
توعشقم را نفهمیدی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:6 PM توسط سکوت پاییز |

زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق

                      زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق

 زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق

                       رفتنو آخر رسيدن بر در آبادي عشق

مي توان هر لحظه هرجا عاشقو دلداده بودن

                  پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

مي شود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد

                      يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد

مي توان در گريه ي ابر با خيال غنچه خوش بود

                           زايش آينده را در هر خزاني ديد و آسود

مي توان هر لحظه هر جا عاشقو دلداده بودن

                     پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 4:21 PM توسط سکوت پاییز |

کاش در ظلمت شب

در همان لحظه که مهتاب

به خود میپیچد

و همانجا که سکوت

شکل حادثه از درد به خود میگیرد

کاش یک لحظه فقط چهره ی تار اتاق

روشن از نور وجود تو شود

و تو انباشته از بودنها

در کنارم باشی

و دلم با تو در آن تنهایی

یک دم از شوق نگیرد آرام

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 4:14 PM توسط سکوت پاییز |

 

 

تو میروی و انگار آسمان میداند

سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند
تو میروی و دلم را غروب میگیرد
تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد
به پای گریه های یک نگاه می نالد
پرنده ای برای چشم های تو میخواند
تو میروی و دلم را سکوت میگیرد
دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد
دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد
برای غنچه های غم شکوفه می چیند
تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 4:6 PM توسط سکوت پاییز |

 

 

      

 

         

 

 

 

                

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 3:51 PM توسط سکوت پاییز |

در سکوت دلنشين نيمه شب
ميگذشتيم از ميان کوچه ها

رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.

تکيه بر بازوي من مي داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش!

در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين


زير نور ماه دور از چشم غير
چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
در تب نا گفته ها مي سوختيم

نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما

سايه هامان مهربان تر بي دريغ
يکديگر را در بر داشتند
تا ميان کوچه اي با صد ملال
دست از آغوش هم برداشتند!

باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست

چشم جان من به ناکامي گريست
برق اشکي در نگاه او دويد
نسترن ها سر به زير انداختند!
ماه را ابري به کام خود کشيد

تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم ره خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 3:43 PM توسط سکوت پاییز |

 

به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است
اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوي
چشمه جاري اندوه دلي دريايي است
چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام
گرچه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است
امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن
حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي است
دلخوش عشق شما نيستم اي اهل زمين
به خداوند كه معشوقه من بالايي است
اين غزل نيز دل تنگ مرا باز نكرد
روح من تشنه يك زمزمه نيمايي است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 3:37 PM توسط سکوت پاییز |

امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست

رویای او غم از دل من پاک کرده است

اندوه دوری از تپش یک نگاه نار

دل را به رسم عاطفه نمناک کرده است

یادش بخیر ذسته گلی از صداقتش

در لابه لای شهر وجودم نشسته بود

دست مرا به رسم وفا سبز می فشرد

دستش اگر چه از غم یک عمر خسته بود

او رفت و گوچه های غریبانه زمان

در یک سکوت خسته و معصوم مانده اند

گل های سرخ عاطفه هم بی حضور او

در گردباد حادثه مظلوم مانده اند

از پشت آرزوی تمام بنفشه ها

ناگاه یک فرشته به فریاد دل رسید

دستان آسمانی خود را به رسم عشق

بر گونه غریب گل اطلسی کشید

احساس جز شکفته شدن آرزو نداشت

یک بار دیگر از تپش عشق خیره ماند

باران گرفت و نغمه موزون لطف او

یک صفحه از کتاب صفا را دوباره خواند

از آن زمان بهار دلم جور دیگری ست

یک جای آن شکفتن و یک جای آن غم است

یک جای آن حضور شکو فای انتظار

جای دگر بلور شکیبای شبنم ست

اما اگر بنفشه زیبای من نبود

آیا کسی به کوچه احساس می رسید؟

آیا صدای غربت این روح خسته را

نیلوفری نجیب و صمیمانه می شنید ؟

باران لطیف و پر تپش و مهربان ببار

زیبایی ات ندای تصویر ماه اوست

تنها عبور آبی تو در دل زمان

گویای عشق پاک و دل بی گناه اوست

ای آسمان آبی قلب بهاریت

تا بیکران شهر صداقت پناه دل

ای چتر غنچه های شکسته ز درد عشق

ای چشم تو امید گل بی گناه دل

رویای عاشقانه پیوند با دلت

زیباترین تجسم پایان خستگی ست

نبض لطیف عاطفه ات تا ابد رساست

این اوج روشنایی دنیای زندگی ست

باران مهربانی ات از دور دست عشق

بر روح پاک یاس امیدم چکیده است

فریاد انتظار مرا از گلوی عشق

حتی افق به رسم تواضع شنیده است

عطر عبور آبی ات از کوچه باغ عشق

گلبو ته های یاد مرا ناز می کند

نیلوفر غریب نگاهت از آسمان

چشمان انتظار مرا باز می کند

نقاشی نگاه صمیمانه ات هنوز

مانده میان یاسمن آرزوی من

چشمان تو خلاصه اوج پرنده هاست

و قصه ایست از عطش جستجوی من

تو رفتي و نگاه تو از شهر دل گذشت

من در حریم عاطفه پروانه ام هنوز

در باور حقیقت بی انتهای عشق

مجنون صفت به یاد تو دیوانه ام هنوز....

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:29 PM توسط سکوت پاییز |




زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:37 AM توسط سکوت پاییز |

کسی دیگر نمی‌کوبددر این خانه‌ی متروک را

کسی دیگر نمی‌پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع می‌سوزم

و دیگر هیچ چیز از من نمی‌ماند
و من گریان و نالانم

و من تنهای تنهایم

درون کلبه‌ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین دیگر نمی‌پرسد

و من دریای پر اشکم

که توفانی به دل دارم

درون سینه‌ی پرجوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی‌پرسد


و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم نسیمی می‌شود برگی جدا از من

و دیگر هیچ چیز از من نمی‌ماند

و من گریان و نالانم

و من تنهای تنهایم

درون کلبه‌ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین دیگر نمی‌پرسد